|
زندگی نامه پابلو نرودا

کمتر کسي را در عرصه شعر معاصر جهان مي شود يافت که مانند پابلو نرودا محبوب باشد پابلو نرودا درسال 1904 در شيلي متولد شد. نام اصلي او نفتالي ريكاردو ري يس باسوا آلتو بود كه مثل اسم بقيه اهالي آمريكاي جنوبي براي بقيه مردم دنيا زيادي طولاني است! براي همين هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب كرد. خيلي زود و قبل از آنكه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يك سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا كرد و درسال 1971 جايزه نوبل ادبيات را كسب كرد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود. بخش مهمي از زندگي اش هم به فعاليت هاي سياسي پيوند خورد و باعث شد او ياور و حامي بزرگي براي سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به رياست جمهوري به مقام سفير شيلي در پاريس منصوب شود او همچنين در سال1950 جايزه بين المللي صلح و در سال 1953 جايزه صلح لنين را دريافت کرد نرودا همه جا سفير صلح بود؛ طوري که وقتي دولت ايتاليا ويزاي اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ايتاليايي با تجمع خود جلوي اين کار را گرفتند پابلو بيست سال بيشتر نداشت كه يكي از ارزنده ترين آثار شعري ادبيات معاصر جهان « بيست غزل عاشقانه و ترانه نااميد» را سرود و با انتشار آن راه نويني را پيش روي نهضت مدرنيسم در شعر جهان كه با بحران روبه رو بود بازگشود تا آنجا كه منتقد و محقق مشهور «بالبِرده» در كتاب خود «تاريخ ادبيات جهاني» مطالعه اين كتاب را براي رسيدن به بلوغ تغزلي همه شاعران معاصر دنيا لازم مي داند.او متأثر از فاجعه جنگ داخلي اسپانيا با چاپ دفترشعر«اسپانيا در قلب» در مقابل فاشيسم موضع گرفت و به عنوان يكي از مدافعان سرسخت تأسيس جمهوري در اسپانيا و آزادي در سراسر جهان شناخته شد سالوادور آلنده در چهارم سپتامبر 1970 از سوي مردم شيلي به مقام رياست جمهوري برگزيده شد. پس از آن نرودا به عنوان سفير كشورش راهي پاريس شد و همان جا بود كه به دريافت نوبل ادبي نايل آمد.سال 1973 به شيلي بازگشت و همزمان با مرگ آزادي در جريان كودتاي نظامي پينوشه در بيمارستاني واقع در سانتياگو، كمي دورتر از كاخ رياست جمهوري شيلي كه توسط تانك هاي كودتاگران گلوله باران مي شد، در حالي كه به دستور مستقيم ديكتاتور آينده شيلي تحت نظر بود، درگذشت .
یکی از اشعار زیبای او

اگر مرا فراموش کنی پابلو نرودا ترجمه از دکترزری اصفهانی
میخواهم یک چیز را بدانی میدانی که چگونه است اگر من به ماه بلورین برشاخه سرخ پائیز دیرپا نگاه کنم اگر برخاکستر نا سودنی درکنار آتش یا برپیکر چروکیده هیزم دست بسایم هرچیزی مرا بسوی تو میکشد گویا که هرچه هست عطرها نور فلزات قایق های کوچکی هستند که مرا بسوی جزایز تو که درانتظارمن اند میکشانند و اینک اگر ذره به ذره تو از دوست داشتن من دست برداری من نیز ذره ذره دوست داشتن ترا ترک خواهم کرد اگر ناگهان فراموشم کنی به جستجویم نیا زیرا که من نیز درآن هنگام
فراموشت کرده ام اگر تو وزیدن پرچم هایی را که درزندگی من میگذرند دیوانه وار و طولانی بدانی و تصمیم بگیری که مرا درساحل قلبی که درآن ریشه کرده ام ترک کنی بیاد داشته باش که درآنروز و درآن ساعت بازوانم را فرا خواهم کشید و ریشه هایم درجستجوی سرزمینی دیگر حرکت خواهند کرد
********* اما اگرهرروز هرساعت احساس کنی که بسوی من می آیی با شیرینی بدون جایگزین اگر هرروز یک گل , درجستجوی من از لبان تو بالارود آه عشق من ، آه عشق من درمن همه آتشها تکرار میشوند درمن هیچ چیزی خاموش و فراموش نمیشود عشق من از عشق تو سیراب میشود محبوب وتا زمانی که تو زندگی کنی عشق من در آغوش تو خواهد بود بی آنکه مرا ترک کند
|